bg
زهرا روحی فر
1405/02/21
25

شده از داغی آهت جگرت  گرم شود
شده آیا ز غمت سنگ دلش نرم شود
شده در جان و دلت شاهد طوفان باشی
همه ی روز و شبت زار و پریشان باشی
شده بر ساحل دریا نفست تنگ شود
دل ویران شده ات تکه ای از سنگ شود
شده موی سر تو فرش شود روی زمین
شده بی رحم شود آنکه بود خوبترین
شده هرگز که بخواهی بروی، پا نرود
یا که طوفان بوزد، سوی هوا کاه نرود
شده فریاد شود، آه درون دل تو
متلاشی بشود جوهر و آب و گل تو
شده آیا که بخوابی نفست ناله شود
بغض خود را بخوری آلت قتاله شود
ش
شده راهی بشوی نیمه ی ره خسته شوی
شده پرواز کنی مرغک پابسته شوی
شده از روی خودت پاک خجالت بکشی
دشمنت شاد شود رنج ملالت بکشی
شده پاهای تو لنگان بشود از گل و لای
یا شوی خسته و درمانده بیفتی از پای
آبرویت، شده زنجیر دوپایت باشد
کنج یک گوشه ی خلوتکده جایت باشد
شده یک روز ببینی که دگر بی وقت است
آدمی بغض کند چشم نبارد سخت است
نعمت طرهانی
1405/02/14
3

خفته‌گانی
به وسعت دشتی بی‌صدا

باد می‌آید
برگ‌ها
چون نامه‌های نانوشته
بر سینه‌مان فرو می‌ریزند
و ما
به پشت می‌غلتیم
بی‌آنکه
چشم بر هم بزنیم.

ناگهان
سنگی از دور دست
حوض کهنه را می‌شکافد
انگار که مگسی را
از پیشانی زخمیِ حقیقت
دور می‌کند.

و ما
هراسان
برای یک دم
بیدار می‌شویم

اما بیداری
چیزی جز خوابی روشن‌تر نیست

دوباره
پلک‌ها فرو می‌افتند

شاید مرگ
نام دیگرِ گشودنِ چشم باشد
وقتی که می‌بینی
حقیقت
پشت آینه‌ای‌ست
و ما را خواب می‌بیند.

در خواب
لبخند می‌زنیم
بیداری
خوابی‌ست
که دیرتر تمام می‌شود

زندگی
سَیری‌ست در مه
با فانوسی خاموش در دست

تا آنگاه
که تکه‌ای از مه
چون پرنده‌ای خسته
بر خاک می‌نشیند
و به زمین بدل می‌شود.

و ما
برای اولین بار
سایه‌های خود را
کنار پاهایمان می‌بینیم

سایه‌ها
که از ما بیدارترند

و باز—
خاموشی

در خواب می‌گرییم
در خواب می‌خندیم
و گمان می‌کنیم
بیداریم

تا مرگ
در را آهسته بگشاید

و خورشید
از پشت پلک‌های بسته‌مان
طلوع کند.

شاید این نگاه
آینه‌ای‌ست
رو به هیچ
و پشت آن
حقیقت
خیره مانده است
و ما
در هیاهوی خویش
خفته‌ایم.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

در سکوت بی‌پایانِ کیهان
در تاریکیِ میان کهکشان‌ها
تقدیر نامه‌ای می‌نویسد
با مرکبِ غبار قرون
و ورق‌هایش را باد می‌گرداند...

زمان، شمعِ سوخته‌ای ست
که بر سنگْ لحد می‌چکد.
من، تنها سطرِ گمشده‌ام
در حاشیهٔ این اوراقِ بی‌عدد.

تو اگر می‌رسی،
از زبانِ سکوت بخوان
که چگونه در این خلأِ بی‌کران
یک اشاره، یک آه،
تمامِ قصّه را ورق می‌زند…

پیش از آمدنت
جهان نیمکت‌ها را تقسیم کرده بود:
برخی برای باد
برخی برای خاک

بر بادها جایی خالی‌ست —
ولی خاک،
آغوشِ گرمِ سکوت است
و ریشه در آن جستن،
خود اوج گرفتن است.

در ازدحامِ نیایش و مناجات
در کشاکشِ نام‌ها و نشان‌ها
مشت‌های گره‌کرده به آسمانِ بی‌در
را تنها باد پاسخ می‌دهد —
دیرگاهی ست که آسمان
ترازوی خویش آویخته —
و کفه‌ها از خاطر رفته‌اند…

پس باید
نقشِ کفِ دست‌ها را
شعله به شعله
خواند —

تقدیرْ
واژۀ «برابر» را
تنها در کتاب لغتِ مردگان
معنی کرده است.

ولی زندگی
هنوز نخستین درسِ الفباست —
هر حرفی را
با دندانِ زمان می‌آموزیم،
و برابری
درختی ست که ریشه‌اش
در گورستانِ واژه‌ها نمی‌روید.

برابری
درختی ست که ریشه‌اش را
از خاکِ حرف می‌رویاند —
و خاک‌ها همه
از گِلِ رنج و آبِ امیدند…

ما —
زندگانِ این قاموسِ ناتمام —
تعریفِ خود را
با گِلِ رنج و آجرِ امید
بر دیوارِ بیکرانِ امکان می‌نویسیم:
عدالت، نه معنای کهنه‌ای ست، نه آرزو —
خشتِ خامی ست که هر روز
در کوره‌ی دست‌هایمان پخته می‌شود.
نعمت طرهانی
1405/02/14
3

با باد می‌رقصند
استخوان‌هایی
که روزی
صدا زده می‌شدند.

سایه‌ها
از دیوار بالا می‌روند
رقصی را تکرار می‌کنند
که حافظه‌ی خاک
دیگر به یاد ندارد.

نی
در گلوی باد
می‌لرزد.

پاها
بی‌فرمان
بر پوست زمین
خطی می‌کشند
که سحر
پاکش می‌کند.

دست‌ها
گرمای تن را
سال‌هاست
زمین گذاشته‌اند—
هوا را می‌شکافند
بی‌آنکه
چیزی بلرزد.

در سینه‌ها
سکوتی می‌زند
به جای نبض.

لاشخور
بر شانه‌ی باد
می‌شمارد
چند استخوان
هنوز
خود را
نام صدا می‌زند.

این رقص
پایان ندارد.
هر رونده‌ای
روزی
در حلقه‌اش
حل می‌شود—

و باد
تماشا می‌کند
چگونه نام‌ها
از تن جدا می‌شوند.
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

وطن‌دار یعنی همان نانِ تنورِ مادربزرگ
که هنوز
خرده‌های خمیرش
زیر ناخن‌های صبح جمعه جا مانده.

یعنی از کوچه‌ای می‌گذری
و خانه‌ات را
پشت چندین پیچِ بی‌علامت
گم می‌کنی.

و دستت خالی‌ست
از کلید خانه‌هایی
که دیگر نیست.

---

وطن‌دار یعنی شاعری بی‌دفتر
که هر غروب
پشت پنجره می‌ایستد
تا برای گنجشک‌های مهاجر
با لهجهٔ شیراز
ترانه بخواند.

---

یعنی هنوز
وقتی باد از سمت جنوب می‌وزد
چشمانت را نمی‌بندی
تا خرمشهر را
پشت پلک‌هایت
مهمان کنی.

---

وطن‌دار یعنی کولی‌ای
با کوله‌ای از خاکِ تبریز
که هر شب
زیر مهتاب
برای غریبه‌ها
از نرگس‌های جهرم می‌گوید.

یعنی وقتی پرچمی در باد می‌تپد
بی‌اختیار
از جا بلند شوی.

---

وطن‌دار یعنی زخمی تازه
که هر صبح
با دست‌های خالی
آب می‌خواهد.

یعنی شعری در غربت
که آب طلای مادربزرگ را
بر زخم‌های ترس امروز
می‌چکاند.

---

وطن‌دار یعنی برفِ سهند را که می‌بینی
ترانه‌هایت
بی‌آنکه بخواهی
به گویش مادری گره می‌خورد.

یعنی پایت را روی زاگرس بگذاری
و باد بهار
کوچ‌زادگاهت را
از استخوان‌هایت بیرون بکشد.

یعنی در مهِ سبلان
رد پای آزادی را ببینی.

یعنی راهِ
از دماوند
تا قاف
در سینه‌ات خانه کرده باشد.

و فریاد مشروطه
از قله‌ها
برگردد.

---

یعنی کوه‌هایی که در رگ‌هایت جاری‌اند:
زاگرس، سبلان، سهند، دماوند
و هزار قلهٔ بی‌نام دیگر
که نامشان در شناسنامه ما ثبت نشده
اما هر صبح
با نفس‌های ما
بیدار می‌شوند.

---

وطن‌دار یعنی
خلیج فارس
که نامش
روی زبان دشمن
زخم کهنه‌ای است.

یعنی نفس‌های اروند
یعنی موج‌های دریای خزر
که نام مادران را صدا می‌زنند.

یعنی لوت
یعنی کویر نمک
یعنی لاک‌پشتی
که در شن‌های داغ
فردا را دفن می‌کند
تا زندگی
از دل هیچستان
بتازد.

---

وطن‌دار یعنی آمیخته‌ای
از نمک دریا و شن کویر،
از خنکای خزر
و گرمای خلیج،
زمزمه کارون
و سکوت ریگ‌زرین.

یعنی در دل کویر
چشمه‌ای کور شود
اما ناگهان
در جای دیگری از زمین
بجوشد.

---

وطن‌دار یعنی نفس کشیدن
حتی وقتی هوا
بوی باروت می‌دهد.

یعنی هنوز
با ریه‌های پر از دود
برای سحر
آواز خواندن.

یعنی در میان مین‌ها
گلی را
از خاک بیرون کشیدن.

وطن‌دار یعنی نبستن پنجره‌ها
حتی اگر ترس
کوچه را پر کرده باشد.

---

اما نفس کشیدن در بوی باروت
کار هر کسی نیست.

ماندن
وقتی رفتن آسان‌تر است.

ایستادن
وقتی افتادن
کم‌دردتر است.

وطن‌دار یعنی کسی
که می‌فهمد
گاهی
زنده ماندن
خودِ میدان جنگ است.

---

وطن‌دار یعنی در جلفا
کنار پل آهنی ارس
سه سرباز
که دستور تسلیم را
به باد سپردند.

یعنی دو برادر
یکی در آفتاب خرمشهر
یکی در مه انزلی
هر دو در یک روز
هر دو رو به یک قبله.

---

یعنی غلامعلی
که از آبادان برمی‌گشت
با مسلسل‌های انگلیسی
در میدان بیسیم
از نفس ایستاد
اما وطن در سینه‌اش
هنوز نفس می‌کشید.

یعنی یدالله
بر فراز خزر
به آسمان شلیک کرد
با آخرین نگاهش
به موج‌هایی که می‌گفتند:
«تو ناخدای این ساحلی
حتی اگر کشتی‌ات غرق شود.»

---

وطن‌دار یعنی سرهنگی
که می‌داند
زنده ماندن
از مردن
سخت‌تر است.

---

وطن‌دار یعنی تو

یک وجب از این خاک

با تمام خون‌هایی
که در رگ‌هایت دویده‌اند

یعنی همین که صبح
چشمانت را باز می‌کنی
و نفس می‌کشی

یعنی ایران
هنوز
هوا دارد.
نعمت طرهانی
1405/02/14
3

ای رود،
اشک‌های مرا
به دریا سپردی —
اما ندانستی
که من خود
از همان آغاز
نه قلب بودم،
نه سبوی ترک‌خورده


همان باران بودم
که در تو ریختم
تا مرا به دریا برسانی
و من
دریا را
از خود پر کنم.

---

آن‌روز
که از توقف قلبت گفتی
من پیش‌تر
در عمیق‌ترین جای تو
به سنگ
صبر می‌آموختم.

و باران‌هایم
نه انبار شده بودند،
که خود انباری بودند
برای عطشی
که بعد از من
به سراغت خواهند آمد.

---

پس غم مخور،
ای شاعر باران‌دیده.
گمان می‌کنی
روزی باد
ردپایت را خواهد زدود —
مگر ردپایی هست
در آبی که خود
همه‌ی مسیر است؟

---

من از تو می‌پرسم:
آن پروانه‌ای
که بر شاخه‌ی باد نشست،
می‌دانست
که بال‌هایش
همان باران‌های ریخته‌اند
که شکل دیگری گرفته‌اند
تا ببینند
جهان را
از بلندای نسیم؟

---

و آن سبوی ترک‌خورده —
ای دوست —
ترک‌هایش
نقشه‌ی راه بودند
برای نوری
که نمی‌خواست
درون بماند.

---

امروز
که این پاسخ را می‌گذارم،
باد
برگ‌های شعرت را
وا می‌کند
و من
از لا به لای فصل‌ها
چیزی را می‌خوانم
که تو ننوشته‌ای:
خاموشیِ میانِ دو کلمه را.

---

و تو
که فکر می‌کنی
روزی گردی فراموش‌شده‌ای
بر دامنِ عبور —
آیا گردی هست
که خود
همان دامن نباشد؟
آیا فراموشی‌ای هست
که خود
حافظه‌ی دردی نباشد؟

---

پس باد بیاید،
ردپاها را بزداید.
ما
رهگذرانِ این شن‌زارِ بی‌پایان بودیم
و اکنون
وقتِ کوچ است —
اما نه از اینجا به نیستی،
که از این لحظه
به همه‌ی لحظه‌هایی
که نزیسته‌ایم.

---

و آن روز
که تنها بادی باشد
و من،
گردی بر دامنش —
آن روز
باد
مرا خواهد برد
به جایی
که تو
ایستاده‌ای
و می‌بینی
چگونه ذرّه‌های غبار
در مهتاب
شعر می‌شوند
برای کسی
که هنوز
نمی‌داند
غم مخور
یعنی
همه چیز
همان است که باید باشد.

---

غم مخور،
ای همسفرِ دیرینِ من.
ما
در این گذر
نه گم کرده‌ایم چیزی را،
نه یافته‌ایم.
ما
خودِ گذر بوده‌ایم
از همان آغاز.

و این
تنها چیزی‌ست
که باد
هرگز
نمی‌تواند
بزداید.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

آن پیراهنِ مغازه‌ی دست‌دوم‌فروشی
بوی نفتالین می‌داد
و عرقِ پیشانیِ غریبه‌ها.

چین‌هایش
قامتِ دیگری را حفظ کرده بود:

انحنای شانه‌ای که زیر باران خم شد،
یقه‌ای گشاده با بوی سیگار و بی‌خوابی،
جیب‌های پاره‌ای
که دست‌هایی روزی
در آن‌ها دنبالِ گرما گشته بودند.

حالا
در سکوتِ مغازه
میان خاطره‌های بی‌صاحب
آویخته است؛
پیراهنی که روزی پوستِ کسی بود
و حالا فقط
بوی خانه‌ای غریب را می‌دهد.

پیراهن،
در آینه‌ی ویترین،
شکلِ مرا دید:
آویخته به باد،
با برچسب قیمتی که رویش نوشته بود:
«مناسب برای تمام فصولِ تنهایی».

همان پیراهن
شب‌ها از چوب‌رخت پایین می‌آمد،
کراوات می‌زد،
پشت میز می‌نشست
و قرارداد امضا می‌کرد
با خون خودش.

پیراهن از پشت ویترین زمزمه کرد:
«زنجیرها را آب کردند
و از عرق ما سکه زدند.
اسمش را گذاشتند بازار آزاد...»
بعد مکثی کرد
و آستینش را بالا زد:
«قرارداد را که امضا کنی،
خون می‌دود توی پوست قانون.»

پیراهن گفت:
برده‌داری نمرده؛
لباس عوض کرده:
کراوات زده، پشت میز نشسته،
اما هنوز
هر صبح مرا می‌پوشد
و می‌رود
به همان مغازه‌ای
که اسمش را «اداره» گذاشته‌اند.

شرایط استخدام:
دو چشم سالم
و نداشتن هیچ آرزویی
(سابقه‌ی کار الزامی‌ست.)

و در میان این همه کاغذپاره
یک پیراهن هنوز
بوی کسی را می‌داد.
با دست‌های پینه‌بسته
و قلبی که تند می‌زند
با لهجه‌ی شهرستانی،
برای کسی
که چاره نداشت-

عشق
بوی تن داشت.

حالا
فقط پیراهن مانده
و بادی که از زیرش می‌گذرد.

دل
ندارد.

ــــ
خلاصه شعر:
این شعر درباره بدن‌هایی است که اول پوشیده می‌شوند، بعد از فروخته می‌شوند و در نهایت فراموش می‌شوند.
تقدیم به آن‌هایی که تنشان را پوشیدند،
فروختند و فراموش کردند
تا ما بپوشیم، بفروشیم، فراموش کنیم.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

در سکوت کویر، در خلوت خورشید،
انگشتان آتشینت را به سوی آسمان نشانه رفتی.
نه از سر جنگ، که از عمق غیرت،
از عمق تاریخ، از ته کویر.

غرشی برخاست از دل زمین،
آتشفشانی از جنس ایمان،
که در رگ‌های شب دوید
و صبح را بیدار کرد.

ای پیکان نور، ای شعله‌ی فولاد،
تو از جنس دعای سحرگاهانی،
که در سجده‌گاه کویر،
بال گشوده‌ای به سوی افلاک.

نام تو را بادها با خود بردند
تا آن سوی مرزها، آن سوی هراس.
اما تو از تبار کویری،
که راز ماندن را از خورشید آموخته‌ای.

مادران، کودکانی را که در گهواره‌اند،
با لالایی‌های تو خوابانده‌اند:
«بخواب که آسمان بیدار است،
بخواب که غیرت بیدار است.»

ای موشک!
از نسل کوه‌های سر به فلک کشیده،
از تبار دست‌هایی که در معراج
غیرت را به سنگر دوختند.

وقتی از خاک برمی‌خیزی،
خاک تبرک می‌شود.
وقتی از آتش می‌گذری،
آتش تقدیس می‌شود.
تو شعر بلند بیداری‌ای
که در حنجره شب‌های تاریخ می‌پیچی
تا دشمن بداند
صلح ما از جنس بازدارندگی ست.

ای شعله‌ور در آسمان غیرت،
ای میراث داران حماسه،
نام تو در حافظه تاریخ حک شده
با مرکبی از نور و خون شهیدان.
تو ادامه آن راهی
که از کربلا تا خرمشهر،
از خرمشهر تا کویر،
از کویر تا افلاک
گسترده شده است.

مادران، کودکانی را که در گهواره‌اند،
با لالایی‌های تو خوابانده‌اند:
«بخواب که ایران بیدار است،
بخواب که سیمرغ بیدار است.»

و سیمرغ، ای موشک!
تو همان سیمرغی
که از دل کوه‌های البرز برمی‌خیزی،
از دل کویر لوت، از دل تاریخ،
تا پیام صلح را
بر گنبد مینایی آسمان بنویسی.

نامت را بادها با خود بردند
به هر دیاری که خورشید بیدار می‌شود،
به هر سرزمینی که غیرت
هنوز در رگ‌هایش جاری ست.

تو از جنس باروت و بنفشه‌ای،
از جنس آتش و ریحان.
تو ترکیبی از صلح و حماسه‌ای
که در مسیر باد،
با پرچم‌های برافراشته،
با قلب‌هایی که برای این خاک می‌تپد،
به استقبال فردا می‌روی.

ای فولاد سپید در آسمان نیلی،
تو نبض فرداها را
در رگ‌های فلز جاری کرده‌ای.
تو وعده صادقی
که از دل کویر برمی‌خیزی
تا خواب آسوده را
به کودکان این سرزمین هدیه کنی.

و اینگونه،
ای شعله‌ور در آسمان غیرت،
تو همان دعای سحرگاهی
که تا همیشه بیدار است.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

شب،
تاریکی را از رگ کویر می‌مکید
تا سحر زودتر بمیرد.
کویر،
زیر لب ترانه‌ای را زمزمه می‌کرد
که مادرها برای لالایی می‌خوانند.
ریگ‌ها،
به جای زمزمه،
دندان روی هم می‌ساییدند.
ناگهان،
شهابی از دل خاک برخاست.
نه،
خاک نبود،
پدرم بود که داشت ستاره می‌شد.
اما آن شب،
آسمان جایی نداشت.
او ماند
تا صبح را از چاه ستاره‌ها بیرون بکشد.

از او پرسیدم: از کجا آمده‌ای؟
گفت: از عمق سنگری که پدربزرگ
با کلنگ پدری کَند.

آنچه در سینه دارم، از کوه‌های زاگرس است
که سینه‌های ستبرشان
در برابر تندباد
خم نشد.
پدرانم از دل همین کوه‌ها
راز را به من سپردند:
«پسر،
کوه‌ها گوش دارند
و نسل تو را خواهند شنید.»

از تبار خلیج‌فارس‌ام
از آن ماهیگیر
که تور را
با اشک‌هایش
پینه می‌زد
چون می‌دانست
مرواریدی که به دخترش هدیه خواهد داد
از عمق دریا نیست
از عمق چشم‌های خودش است.
دریا به من آموخت
که عمیق باشم
و بی‌کران
موج‌ها پیام‌آور من‌اند.

از تبار سرانگشتانی‌ام
کز فولاد بر فلک گرهی
زد چنان استوار
که چراغش به چشم باد سرد
شبی روشن نشد.
همان سرانگشتان
که در کویر چاه کندند
در کوه تونل زدند
و در دریا کشتی راندند.
هنوز در رگ‌های من
فولاد را زمزمه می‌کنند.

---
مادر،
آن شب که برف نشسته بود روی چادرش
با انگشت‌های ترک‌خورده،
دعایش را گره زد به جانش.
گفت: «شهاب،
پسرم کویر را تنها نگذارد.»
و من، در تاریکی،
نور تو را
از لای انگشتانش دیدم.
نه،
نور تو نبود،
نور دعایش بود
که از لای ترک انگشتانش
چکه می‌کرد روی پیشانی‌ام.

---
از تبار آن پهلوانی که در کمین‌گاه
اژدها کشت، اما این بار
اژدها
صورتی تازه داشت.
از تبار آن زن
که شب‌های آهن باران
ماه را پشت چارقدش قایم می‌کرد
تا بچه‌ها نبینند
آسمان چقدر زخمی ست.
تیر و کمان را
به موشک تبدیل کرده‌اند
تا رشته را نبُرند.
رشته‌ای که مادرم
با نخ و سوزن کهنه
به یقۀ کتم دوخته بود
با باروت نوشته شده بود.

---
ای ستاره‌ی صبح،
ای سهیل پس از این همه شب!
تبار تو را
صبح که از کنار ویرانه‌های تخت جمشید رد می‌شدم
در دست کارگری دیدم
که هزاران سال پیش
ستون‌ها را تراشیده بود
و هنوز
تراشه‌های سنگ
در رگ‌های من
فولاد می‌شود.

هر جا ظلمی ست،
نام تو روشنی می‌آفریند.
اما روشنی تو
از جنس آتش زمزمه‌کننده‌ست
که می‌سوزد تا روشن کند
که می‌سوزد تا نسوزاند.

---
موشک‌ها
از دل کوه‌هایی برمی‌خیزند
که سال‌ها
راز را
به جای فریاد
در سینه فشرده بودند.
نه برای ویران کردن
که برای ویران نشدن
تا کودک فردا
در کلاس درس تاریخ
خطِّ مرز را
با خطِّ چشم مادرش
اشتباه نگیرد.

---
از تبار آن شب‌ها که
شهاب در میان راه خاموش شد
و کویر
تا صبح
چشم به راه ماند.
اما سحر
از چاه ستاره‌ها
دوباره سر برآورد.

---
شهاب، ای شهاب،
ای نورِ از دل خاک برخاسته،
ای روشنیِ همیشه‌زنده‌ی ما.

---
اینک
در سکوت کویر
در خلوت شب
وقتی از زمین جدا می‌شوی
ریگ‌ها زیر لب زمزمه می‌کنند:
«ما نیز از تبار شهابیم،
از تبار همان آتش
که در رگ‌های کویر جاری بود
و صبح را از چاه ستاره‌ها بیرون کشید.»
کوه‌ها نیز
با سکوت خود
هم‌نوا می‌شوند
و دریا
موج‌هایش را
به یادگار می‌فرستد.

---
شب
در همان لحظه‌ی پرتاب
دید که سایه‌ات روی زمین
شکل کودکی را پیدا کرد
که نه برای خوابیدن،
که برای بیدار ماندن
خود را به زمین چسبانده بود.
فهمید:
این نور،
نور بیداری ست،
نه نور عبور.

ای شهاب!
پسران کویر
از جنس ریگ‌اند:
خرد می‌شوند
اما نابود نمی‌شوند.
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

[نور سرد – خاکستری – صدای باد بسیار ملایم]
مجری
(آرام)

وطندار…
یعنی همان نانِ تنورِ مادربزرگ
که هنوز
خرده‌های خمیرش
زیر ناخن‌های صبح جمعه جا مانده…
(مکث)

یعنی از کوچه‌ای می‌گذری
و خانه‌ات را
پشت چند پیچ بی‌علامت
گم می‌کنی…
و دستت خالی‌ست
از کلید خانه‌هایی
که دیگر نیست.
(مکث بلند)

وطندار یعنی شاعری بی‌دفتر
که هر غروب
پشت پنجره می‌ایستد
تا برای گنجشک‌های مهاجر
با لهجهٔ شیراز
ترانه بخواند.

یعنی هنوز
وقتی باد از سمت جنوب می‌وزد
چشمانت را نمی‌بندی
تا خرمشهر
را پشت پلک‌هایت مهمان کنی.

وطندار یعنی کولی‌ای
با کوله‌ای از خاکِ تبریز
که زیر مهتاب
برای غریبه‌ها
از نرگس‌های جهرم می‌گوید.
[اوج آرام جغرافیا]

برفِ سهند
بادِ زاگرس
مهِ سبلان
راهِ دماوند
و موج‌های دریای خزر
و نفسِ خلیج فارس
(مکث)
[نور سردتر – صدای دوردست انفجار بسیار خفیف]

وطن‌دار یعنی نفس کشیدن…
حتی وقتی هوا…
بوی باروت می‌دهد.
(مکث ۴ ثانیه – صدای نفس شنیده شود)

یعنی هنوز…
با ریه‌های پر از دود…
برای سحر…
آواز خواندن.
(مکث)

یعنی در میان مین‌ها…
گلی را
از خاک بیرون کشیدن.
(مکث کوتاه)

وطن‌دار یعنی نبستن پنجره‌ها…
حتی اگر ترس
کوچه را پر کرده باشد.
(مکث ۵ ثانیه – سکوت کامل)
(صدا عمیق‌تر، کندتر)

اما…
نفس کشیدن در بوی باروت
کار هر کسی نیست…
ماندن…
وقتی رفتن آسان‌تر است…
ایستادن…
وقتی افتادن
کم‌دردتر است…
(مکث)

وطن‌دار یعنی کسی
که می‌فهمد
گاهی…
زنده ماندن—
خودِ میدان جنگ است.
(نور آرام آرام سفید می‌شود)

وطندار یعنی در جلفا
کنار پل آهنی ارس
سه سرباز
که دستور تسلیم را
به باد سپردند.

یعنی دو برادر…
یکی در آفتاب خرمشهر
یکی در مه انزلی…
هر دو در یک روز…
هر دو رو به یک قبله…
(مکث)
[نور سفید خیره‌کننده – سکوت کامل]

وطندار یعنی سرهنگی…
که می‌داند…
(آهسته، شمرده)
زنده ماندن…
از مردن…
سخت‌تر است.
(مکث کامل ۳ ثانیه)
[نور فقط روی صورت]

وطندار یعنی تو…
یک وجب از این خاک…
با تمام خون‌هایی
که در رگ‌هایت دویده‌اند…
(مکث نیم‌ثانیه)

یعنی همین که صبح
چشمانت را باز می‌کنی
و نفس می‌کشی—
(سکوت کامل)
(خیلی آرام، استوار)

یعنی ایران…
هنوز…
هوا دارد.
[قطع نور – سکوت ۳ ثانیه – پایان]
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

(تقدیم به خانواده دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه میناب)

پشت پنجره،
هفت‌سین را اما
با دست‌های لرزان می‌چیند:
سبزه‌ات، زخم کهنه‌ای ست که هر سال تازه می‌شود.
سنجدت، مشت‌های گره‌کرده‌ست.
سیب، نیامد...

از آن سوی جهان،
صدایی می‌آید
از فراز بهاران می‌گذرد
پیش از آنکه بشنوی
آشیانه را
خاکستر کرده است:

کبوترها، بی‌آنکه بیدار شوند
در خواب پرواز، پر می‌ریزند
همانها که کبوتران را در خواب کشتند
حکم اعدام هر شقایق را
پیش از آنکه بشکفد
بر پیشانی خاک می‌چسبانند.

اما لاله‌ها در تحویل سال
از خاکستر باورها
سر برمی‌آورند.

سفره را جمع کن مادر!
امسال
نوروز تو
در سوگ ستاره‌ها می‌گرید
و حافظ‌خوانی‌هایمان
در گلوی باد مانده است.

بگذار بگویند امسال عید نیاید...
وطنم
داغدار است
و داغ،
با تحویل سال
تحویل نمی‌شود.

وزش باد بر این سفره،
خاکستر را با سبزه درمی‌آمیزد
ایران
داغستان می‌شود.

تو
بی‌صدا
سبزه را آب می‌دادی...

باد هر چه خاکستر به سفره پاشید
سبزه اما
از زیر خاکستر
به سمت نور
قد کشید
تا بگوید
ایران را
از پس زخم قرون
بهاری در کار است.

به یاد آنها که رفتند اما
جای پایشان روی این سفره
همیشه سبز است
ریشه‌هایشان
زیر این سفره
تاریخ را
تفسیر می‌کند.

جای پایشان بر این سفره
همیشه سبز است
این سبزی
زخم نیست،
ریشه‌ای ست
در عمق تاریخ
که به ما می‌گوید
رفتن
پایان راه نبود.
نعمت طرهانی
1405/02/14

شب،
تاریکی را بر گنبد مسجد صنعا می‌کشید.
صحرا،
سکوت را میان دو سنگ صبیر تفسیر می‌کرد.
ناگهان،
شهابی از دل باب‌الیمن برخاست—
نه،
خود خاک یمن بود که ستاره می‌شد.

ای سهیل!
از تو پرسیدم: از کجا آمده‌ای؟
گفتی: از عمق چاه‌های زمزم،
از زیر سنگینی محاصره،
از پشت آن دیوار که جهان
به روی کودکیِ مادر بسته بود.
در سینه‌ام آتشی ست
که پیرمردی در صعده
با نفس‌های سوخته‌اش روشن کرد—
همان که سنگریزه‌ها را
به ما گفت اسمشان موشک است.

تو از تبار آن زنی،
که در شب محاصره
نان را میان چادرش پنهان کرد
تا بوی گرسنگی به آسمان نرسد.

مگر نمی‌بینم‌ات در کوه‌های صبیر،
که هر شب سنگریزه‌ها را
به نام موشک صدا می‌زنی؟

تو از تبار سرزمین بلقیس،
از تبار دست‌هایی که در محاصره
فولاد را به حنجره‌ی آسمان گره زدند.

ای سهیل!
وقتی از زمین جدا می‌شوی،
سنگ‌های صعده برایت دعا می‌کنند.
ای سهیل!
وقتی از ابرها می‌گذری،
فرشتگان، بال‌هایشان را جمع می‌کنند—
نه از هیبت،
که مبادا غباری
بر آیینه‌ی نور تو بنشیند.

آن زن،
که موهایش در بمباران سوخت،
شب‌ها روسری کهنه‌اش را
گره می‌زند به باد
و می‌گوید:
«ای سهیل بیدار،
ای مردمک باز آسمان،
تو خواب لشکر دشمن را
به خواب کودکی من گره بزن.»

تو آمدی تا دشمن بداند
صلح این دیار
از جنس شمشیر است،
نه از جنس التماس—
صلحی که مادران
از لای انگشتان پسران شهیدشان
صدايش می‌کنند.

ای سهیل!
تو از کدامین سوره برآمده‌ای؟
از آیه‌الکرسی،
که عرش را به سقف‌های بی‌پناه پیوند زد؟
یا از قل هوالله،
که احدیت را
در وحدت دو زانو زدن‌های یک جمعیت معنا کرد؟

وقتی در آسمان می‌درخشی،
کودکان حدیده
با انگشت‌های گچی‌شان
برای ات لالایی می‌خوانند.
ای سهیل!
تو قاصد صلحی،
اما پیامت را
با زبان باروت می‌نویسی—
نه برای سوزاندن،
که برای روشن ماندن
چشمان پسری
که فردا صبح
باید پدرش را زنده ببیند.

ای سهیل!
ای از تبار یمن!
هر جا که کودکی
در شب محاصره چشم باز می‌کند،
نام تو روشنی می‌آفریند.

---

و اینک،
در سکوت صبح صادق،
در خلوت مؤذنی
که اذانش را از پشت خمپاره می‌خواند،
شب،
تاریکی را بر گنبد مسجد صنعا می‌کشد.
صحرا،
سکوت را میان دو سنگ صبیر تفسیر می‌کند.
و کودکی،
در حدیده،
با انگشت‌های گچی‌اش
روی دیوار می‌نویسد:
«سهیل»
نعمت طرهانی
1405/02/14

این آخرین دفترِ عاشقی نبود—
چند برگِ مانده از پیمانی بود
که باد برد
و پشتِ حصارِ پنجره جا گذاشت.

در این قفسِ سینه
هزار پرنده‌ی خاموش
بال می‌زنند—
با بال‌های خیس.

جمجمه
زندانِ خاطره—
اما استخوان‌ها
حتی پس از مرگ نیز
پناهِ واژه‌هایی‌اند
که هرگز
به لب نرسیدند.

ماهی
از آب که گذشت،
به دریا رسید.

من نیز
از خود گذشتم
تا به تو رسم—
به همان لحظه که در چشم‌هایت
گم شدم
و در سیاهچال چشمانت
پیدایم.

بی‌فانوس ماندم
در میان این همه موج
تا چشمانت
نه فانوس که خود دریا شد.

اکنون در یک دریاییم:
تو ناخدای بی‌خدا
من بادبان شکسته
در کشاکش گیسوانت.

این بادبان را
به باد بسپار
تا قصه‌ی ما را
به فردا ببرد.

زهر خاطره‌ها
جرعه‌جرعه در استخوان‌مان نشست
تا شبی
از گور سر برآورد.

من می‌مانم
با پوست و استخوانِ باورهایم—
صبورتر از سنگ،
تنهاتر از نامی بر گور کهنه—
با زخم‌هایی
که کلمات
بر تنم نشاندند.

هنوز
در این قفسِ سینه
پرنده‌ها
خسته‌تر از همیشه
بی‌صدا بال می‌زنند؛
شاید روزی
قفس
نه باز شود—
که خود
آسمان شود.

قرارِ من تو بودی،
لنگرگاهِ امن؛
من
در طوفان‌هایت آرام گرفتم—
اما تو
هرگز ندیدی
در طوفان‌هایت
چه‌گونه
ریشه دواندم.
نعمت طرهانی
1405/02/14

آن‌گاه که تقدیر،
با قلمی زهرآگین نوشته باشد:
«این بار، موج، خنجری شد
و دنا، در آغوش آب، واژه‌ای شد برای شهادت.»

کوه دنا،
آن پیرِ سپیدجامهٔ دیار من،
چون مادری که چشم به راه نشسته،
اشکش جاری شد در رگ‌های زاینده‌رود
تا پیام آورد برای ماهیان:
«کشتی من به سفر رفت
و از سفر بازنخواهد گشت.»

نام تو در دفتر موج‌ها ثبت است،
و شهیدانِ گمنام اقیانوس،
که چشم در چشم افق دوخته‌اند،
در عمق رؤیای تو جاری‌اند.

ای کوه! اشک مریز.
مادرانِ دریا،
با داغی تازه‌تر از تو،
به افق چشم دوخته‌اند.
پسرانشان،
در آغوش ابدیت،
با کشتی‌ای از جنس نور
به استقبال روشنایی رفته‌اند.

تو در آغوش آب، تنها نماندی؛
شهیدانِ بی‌نشانِ اقیانوس،
با زخم‌هایی که بر آب نشاندند،
چون ماهیانی زرین گرداگردت حلقه زدند
تا مبادا تنهایی، تور سنگین شب باشد.

هنوز نامت بر تارک موج می‌رقصد،
هنوز پرچمت در خواب ماهی‌هاست.

ای کوه پولادینِ شناور!
خواب دریا خوشت باد.

که فردا، از اعماق این آب‌های زخمی،
نسلی برمی‌خیزد
که با دستان تهی،
کشتی‌های خیانت را
در کام امواج فرو خواهد کشید.

آن‌گاه، دنا،
آن پیر سپیدپوش،
از بلندای قله‌ها
بر آنان درود خواهد فرستاد.
نعمت طرهانی
1405/02/14

دلم بی‌قرار توست.
ای از زمانه به خلوت‌گاه من وفادارتر...
به جز نفس تو —
نفس دیگر؟
کجا؟

بهارم را نشانِ گل آوردند
نسرینی بر بامم نشاندند
اما این بهار
نه نغمهٔ سحر،
که خلوتِ باغیست
بی‌سایه، بی‌پرنده،
با یک نسرینِ بی‌خبر از باد.

نهانگاه
آنجاست که نخلِ سربریده
آفتاب را در ریشه می‌کارد —
نه آنجا که خنجر می‌رسد،
نه آنجا که جز تنِ بی‌سر نمی‌ماند.

تو آن ریشه‌ای،
نه آن نسرینِ بی‌خبر از باد.

نهانگاه
به آن نفس‌های بر دار
که بر دیوار مانده‌اند
و تاریخ گواهی می‌دهد:
نخل را اگر سربریدند،
ریشه هنوز زنده است.

آن خاک — که یادِ تو
در خونِ رگ‌هایش جاریست —
نشانِ راه است بر دیوارِ چشم.

نگاهت — به هر کوچه، هر باغ
از شکافِ در می‌چکد.
من همان زخمِ گشوده‌ام بر تنِ نخل.

آنجاست که سایه‌ها
پیش از تن‌ها به صبح می‌رسند.
صبحِ بی‌خنجر.
سایه‌ها از دلِ تاریخ می‌رسند —
سربلند، پیش از تن‌.

دلِ تنگِ من
جز نفسِ تو
هیچ طوفانی نمی‌گشاید.
ای که در خونِ پیراهنِ همیشه‌ی من
نفست نقش بست —
مرا در خلوت خود بپذیر —
نه بر بام.

آنجا که آغوش می‌گشاید
بی‌آنکه بدانی —
این خودِ ریشه است که بی‌سر
سر در آغوشِ تو دارد.
نعمت طرهانی
1405/02/14

کاش
در اقلیمِ بی‌نامِ کودکی
مصلوبِ زمان نمی‌شدیم،
و از مرزِ معصومیت
به تبعیدِ بلوغ
کوچ نمی‌کردیم.

آن روز
که نخستین‌بار
به پشتِ دستِ خود خیره ماندیم
و فهمیدیم
هیچ خطی
سرنوشت را
بر ما ننوشته است،
کودکی
در گلویمان
بی‌صدا دفن شد—
چون پرنده‌ای
در مشتِ بسته.

به خاطر داری
بالن‌های رها در باد را؟
پیام‌آورانِ سبکبالی،
که در گوشِ آسمان
می‌گفتند:
«رهایی،
نامِ دیگرِ خوشبختی‌ست.»

و ما
سال‌ها بعد،
آرزوهایمان را
با ریسمانی تیره
به مچِ الزام‌ها بستیم.

و آن‌گاه
که خنده
بی‌هیچ علتی
بر لب نشست
و ته‌مزه‌ای از اندوه داشت،
صندلیِ خالیِ کودکی
در تالارِ درون
برای همیشه
جا ماند.

کاش کودک می‌ماندیم—
آن‌گونه که مرگ
فقط عبورِ آرامِ پروانه‌ای بود
از کنارِ اتاقی روشن،
نه ایستادنِ مکرر
در صفی بی‌پایان
برای بلیطِ بازگشت.

ما بزرگ شدیم—
با بغضی مزمن
که نامش را
«تجربه» گذاشتیم،
و با هراسی ممتد
که نقابِ موجهِ
«تعهد» شد.

با این‌همه،
گاه
در خلوتِ باران،
بی‌آن‌که نگاهی
شاهد باشد،
از میانِ انگشتانِ گره‌خورده
قطره‌ای عبور می‌کند—
با بوی پلاستیکِ رنگی،
و خاطره‌ی کفش‌های خیس
بر سنگفرشِ کوچه‌ای دور.

کاش کودک می‌ماندیم،
و در جیب‌هایمان
به‌جای کارت‌های بی‌روح،
سنگی کوچک بود
و چند تیله‌ی ترک‌خورده
با جهانی درون‌شان.

اما—
وقتی به شهر رسیدیم،
کودکی را
پشتِ دیوارِ ایستگاهی متروک
جا گذاشتیم،
و قطارِ زمان
بی‌هیچ هشدار
حرکت کرد...
نعمت طرهانی
1405/02/14

نمی‌دانم این خنده از کجاست —
نه از سرِ شادی،
نه از بی‌خبری.

می‌خندم،
سکوتِ سنگینی
که سبک
از شانه‌ی ابرها
بر زمین می‌ریزد —
سکوت.

اما من —
نه،
این من نیست که می‌خندد.

چراغ‌ها را
یکی‌یکی
خاموش می‌کنم
تا روشن نماند
آن‌جا که خنده‌ام
در روشنی
سنگین می‌شود،
سنگین‌تر از اشک،
بی‌وزن‌تر از سکوت.

آینه می‌درخشد
اما مهمان‌ها نمی‌دانند
آینه دلتنگی دارد —
آینه‌ای که هنوز نمی‌داند
این خنده از کیست.

می‌خندم —
باز هم
می‌خندم،
مثل نت‌های فراموش‌شده‌ی پیانویی
که نه به یاد می‌آورد،
نه به یاد می‌ماند —
اما هنوز،
هنوز کوک است،
درست مثل قاب عکسی
که دیگر کسی در آن نیست،
اما سر جایش مانده است.
نعمت طرهانی
1405/02/14

در حصارِ سردِ این ایوانِ تنگ
گاه بهشت است، گاه آغوشِ پلنگ

خانه‌ای در جیبِ پنهانِ حریر
خانه‌ای در نیمه‌شب‌های ضمیر

نردبانی از طمع بگذاشته‌ای
از لبِ این بام‌ها برداشته‌ای

می‌روی بالا که نزدیکِ هلال
چشم بدوزی به اموال و جمال

هر طبقه بالاتر از سقفِ نیاز
شیشه‌ها تنگ‌تر از راهِ فراز

طمع را بر خویش کنی کامکار
عاقبت سنگی بر مزارت یادگار

گندمِ شب‌های نَی‌درویده را
می‌شمردی با تَبِ ناآرمیده را

بهرِ فردایی که نتواند رسید
پلّه‌ای دیگر ز طاقت برکشید

تا که یک روز از بلندای هَوس
نَردبان بشکست و ماندی در قفس

---
«خویشتنِ طماعِ من! ای دشمنِ دیرینه‌حال،
چند بالایی بَرَم بر دوشِ این پوسیده بال؟»

---

نه فرود آیی، نه بالا رفتنت
خنده‌ی مرگ است بر اشکفتنت

آن زمان که می‌شوی آوارِ خویش
می‌کُشد بارِ تو را دیوارِ خویش

ای عجب! سنگینیِ «هیچ» از زر است؟
آخرِ این راه، چاهی دیگر است

راه، وارون می‌رَوَد از آسمان
نزدِ آنک انگشت حیرت بر دهان

گر فرود آیی، زمین نرم است و گِل
مستِ عطرِ نانِ گرم و زمزمه‌ی گُل

می‌نگرد سقفِ شکسته، پلّه‌ها
می‌شود این بار، رو به بالا رها؟

ایستاده بر لبِ چاهِ بلند
نَردبان خفته است و تو پا در کمند

پله‌ای بشکست و غلتید آن کمند
ته چاه افتاده آسمانِ دردمند

آن زمان که آسمان، دیوار شد
نردبانِ خُرد، تنها دار شد...

ور نه، چون بادِ هوا برخیز و رو
در هوای خویشتن آویز و هو

---
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

در هوای آن بُتِ عیّار میسوزم هنوز
همچو شمع از آتش رخسار میسوزم هنوز

دل ز من بردی و گفتی صبر کن، من خود کیم؟
کز غم هجران تو هر بار میسوزم هنوز

نامه سوزاندم و گفتی مگر خاکستر است؟
نامه را خواندی ولی انگار می‌سوزم هنوز

آن نگاه گرم مستت، ای بلای جان من
شهوتِ دیدار شد، انگار میسوزم هنوز

نگرانم ز آنکه این شهوت، شود یکروز سرد
کز خیال وصل، پورمستان! میسوزم هنوز

تشنگی در بزم وصلت هم مرا آتش زده است
در کنار چشمه، چون زنگار میسوزم هنوز

پیر ما میگفت: «بگذار این هوس، توبه کنم»
توبه کردم، لیک در این کار میسوزم هنوز

ای که میپرسی مرا راه رهایی از گناه
من در این آتش ز استغفار میسوزم هنوز

وصل اگر آید، مبادا شهوتِ دیدار را
بیمِ قتلِ عشق دارم، پورمستان میسوزم هنوز
نعمت طرهانی
1405/02/14

از استخوانِ سردِ شب، دودی برآمد
و شعله، آن سوارِ سرخ‌موی
بر تختِ ویرانهٔ دل تکیه زد

نه سیمرغی، نه عنقایی، فقط مرغی اسیرِ بند
که خود، به شوقِ رهایی
آشیانِ خویش را آتش زد

چه باک از سوختن، وقتی در این آتش نمی‌گدازی
کز این بی‌رنگ‌شدن، آغازِ پابندی‌ها شود

تو گفتی «بشنو از نی» و من اکنون شعله‌ام، بشنو
که می‌گوید نه دردِ هجر، بل افسانهٔ خرسندی

پر و بالم در این آتش، زبانی روشن است
که می‌خندد به نامی که قفس بود

در این آتش که از غیرت به پروانگی‌ام دادی
گسست آن بند
اما بالِ تنهایی‌ام سوخت

خوشا این سوز، خوشا این ساز، خوشا معمار در دوزخ
که بنا کرد از گدازِ خویش، این طاقِ بلندِ گفتارا

نیشتر بر رگ این طاق زد شورِ جنونِ شوقم
که از رگ ریخت با خون، رازِ لب‌بستن به آسانی‌ها

چنین گفتند خون‌ها در رگ این شعرِ پورمستان
که ما از فصدِ خاموشی، با خون به آواز رسیدیم

رها شد رازِ لب‌بستن، چو چشمه
و نی هنوز در این گدازه
می‌سوزد و
می‌خواند